close
تبلیغات در اینترنت
کرامات امام رضا

کرامات امام رضا

کرامات امام رضا

کرامات امام رضا

کرامات امام رضا

کرامات امام رضا
کرامات امام رضا
وب سایت رسمی موسسه مطالعاتی آسمان قم
تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما
حدیث رضوی
اوقات شرعی
نوای رضوی
حمایت می کنیم
موضوعات
آرشیو
آمار
جستجو
جدید ترین مطالب
تبلیغات
كرامات و عنایات امام رضا(ع)

نوزاد مبارك


حضرت نجمه خاتون مادر امام رضاعلیه السلام می‌گوید: از زمانی كه فرزندم علی را باردار شدم، سنگینی حمل را احساس نمی‌كردم. در خواب پیوسته زمزمه تسبیح، تهلیل و ذكر خداوندی را از درون خود می‌شنیدم تا جائی كه این امر موجب بیم و هراس من می‌شد، چون بیدار می‌شدم هیچ صدایی به گوشم نمی‌خورد، هنگامی كه نوزاد متولد شد، روی زمین افتاد و دست هایش را روی زمین قرار داد و سرش را به سوی آسمان بلند كرد و لب هایش را حركت داد چنانكه گویی حرف می‌زد. در این هنگام پدرش امام موسی بن جعفرعلیهما السلام به نزدم آمد و گفت:‌ای نجمه! كرامت پروردگارت بر تو مبارك باد! من نوزاد را در جامه‌ای سفید پیچیدم و به دست امام دادم، آن حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت، سپس آب فرات خواست و از آن به كام كودك مالید و آن گاه نوزاد را به من بازگردانید و فرمود: «خُذیهِ فَاِنَّهُ بَقِیةُ اللَّهِ تَعالی فی اَرْضِهِ؛ او را بگیر كه بقیة اللَّه در روی زمین است. (3)»
امام موسی بن جعفرعلیهما السلام از همان دوران طفولیت او را به «رضا» ملقب گردانید و كنیه «ابوالحسن» را برایش برگزید. آن حضرت به فرزند دلبندش - كه یادگار امامت محسوب می‌شد - خیلی علاقه داشت. مفضل بن عمر می‌گوید: روزی به حضور امام كاظم علیه السلام مشرف شدم، آن جناب فرزندش علی را در دامنش نشانده، نوازش می‌كرد و می‌بوسید. زبان آن كودك را می‌مكید و گاهی كودك را بر دوش خویش می‌نهاد و به سینه‌اش می‌چسبانید و پیوسته می‌گفت: «بِاَبی اَنْتَ ما اَطْیبَ ریحَكَ وَاَطْهَرَ خَلْقَكَ وَاَبْینَ فَضْلَكَ؛ پدرم فدایت! تو چه خوشبویی و چه پاكیزه خویی و فضل و برتری تو چه تابان و درخشنده است!»
گفتم: فدایت شوم! در قلبم نسبت به این كودك علاقه عجیبی احساس می‌كنم كه به غیر از شما این چنین عشق و علاقه‌ای به كسی ندارم. امام كاظم علیه السلام فرمود:‌ای مفضّل! او در نظر من همانند من نسبت به پدرم امام صادق علیه السلام می‌باشد. و آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: «ذُرِّیةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ» (4) مفضل پرسید: آیا او بعد از شما امام است و مقام پیشوایی امت را خواهد داشت؟ فرمود: آری، هركه از او اطاعت كند هدایت یافته و آن كه از او نافرمانی نماید، كافر خواهد شد. (5)


شمه‌ای از اخلاق حضرت رضاعلیه السلام


ابراهیم بن عباس می‌گوید: هرگز ندیدم امام رضاعلیه السلام به كسی - ولو به یك كلمه - جفا و بی مهری كند وبا زبان او را بیازارد و نیز ندیدم كه سخن شخصی را قطع نماید، بلكه صبر می‌كرد تا سخن او به آخر برسد و ندیدم كه آن حضرت تا آنجا كه امكان داشت تقاضای كسی را رد نماید. او هرگز پاهایش را در كنار افرادی كه در حضورش بودند دراز نمی‌نمود، هرگز در حضور كسی تكیه نمی‌كرد و هرگز ندیدم كه آن حضرت به خدمتكاران و غلامان آزاد شده‌اش ناسزا بگوید و او را ندیدم كه در حضور افراد، آب دهانش را بیرون بیندازد و هرگز ندیدم كه خنده‌ای با صدا و قهقهه آمیز داشته باشد، بلكه خنده‌اش تبسم و لبخند بود، وقتی كه خلوت می‌كرد و كنار سفره می‌نشست، همه خدمتكاران و غلامان، حتی دربان‌ها را كنار سفره می‌نشاند و با هم غذا می‌خوردند.
آن حضرت شب كم می‌خوابید و بسیار سحرخیز بود، بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در هر ماه را حتماً انجام می‌داد و می‌فرمود: روزه سه روز هر ماه، معادل روزه همه زمان هاست. او كارهای نیك بسیار می‌كرد و غالباً آن را در شب‌های تاریك و مخفیانه انجام می‌داد. (6)
به مناسبت ولادت پرمیمنت امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام در این نوشتار به بیان خاطراتی درباره كرامات، عنایات و حالات آن حضرت خواهیم پرداخت.


امام رضاعلیه السلام و مناظره با عالم مسیحی


صفوان بن یحیی، از دوستان نزدیك امام رضاعلیه السلام گوید: یوحنّا، معروف به «ابوقُره» از اندیشمندان علم كلام در جهان مسیحیت، از من خواست كه او را به حضور حضرت رضاعلیه السلام ببرم. من از حضرت رضاعلیه السلام اجازه گرفتم و او را به حضور امام علیه السلام بردم.»ابوقُره» فرش زیر پای امام را بوسه زد و گفت: «دین ما چنین از ما خواسته كه این گونه به شریف‌ترین افراد زمان خود احترام كنیم.»
سپس از امام پرسید: «نظر شما درباره گروهی كه ادعایی می‌كنند و گروه دیگر آن ادعا را تایید می‌كنند، چیست؟»
امام فرمود: «ادعای فرقه اول درست است.»


ابوقره پرسید: «نظر شما درباره گروه دیگری كه ادعایی دارند ولی گروه دیگری غیر از خودشان آن را تصدیق نمی‌نمایند، چیست؟»
امام فرمود: «ادعای گروه دوم بی اساس است.»
ابوقره گفت: «ما (مسیحیان) ادعا داریم كه عیسی بن مریم روح اللَّه و كلمه خداست. مسلمانان در این ادعا با ما موافقند. و مسلمانان ادعا دارند كه محمدصلی الله علیه وآله پیامبر است، ولی ما آن را قبول نداریم، بنابراین بهتر است در آن چیزی كه اتفاق نظر داریم همان را بگیریم. و این كار شایسته‌تر از اختلاف است.»


امام رضاعلیه السلام فرمود: «نام تو چیست؟» او گفت: «یوحنا.» فرمود: «ای یوحنا! ما ایمان به عیسایی داریم و آن عیسی را روح خدا و كلمه (مخلوق) خدا می‌دانیم كه ایمان به محمدصلی الله علیه وآله داشته باشد و بشارت به آمدن او داده باشد و بر خود اقرار كند كه بنده خداست. اگر به ادعای شما عیسی روح خدا و كلمه خدا است، ولی ایمان به محمد ندارد و بشارت به آمدن او نداده است و اقرار به عبودیت خود در برابر خدا نمی‌كند، ما از او بیزاریم. بنابراین ما در كدام نقطه با هم موافق هستیم، تا در همان نقطه با هم باشیم و آن را محور حل اختلافاتمان قرار دهیم؟»
ابوقُره از این پاسخ دندان شكن در بن بست قرار گرفت و برخاست و با ناراحتی تمام به صفوان گفت: «برخیز برویم، از این مجلس چیزی عاید ما نمی‌شود.» (7)


با آل علی هر كه درافتاد برافتاد
بس تجربه كردیم در این دیر مكافات                 با آل علی هر كه درافتاد برافتاد
ابوحبیب هرثمة بن اعین، از كارگزاران حكومت مأمون و از علاقه مندان به حضرت رضاعلیه السلام بود. (8) او می‌گوید: «در دربار مأمون شایع شده بود كه حضرت رضاعلیه السلام از دنیا رفته است، امّا از آن جا كه در صحت این خبر شك داشتم، برای صحت و سقم آن به دربار رفتم. در میان خادمان مأمون غلامی به نام صبیح دیلمی وجود داشت كه مورد وثوق و اطمینان مأمون بود. وی هنگامی كه مرا دید گفت:‌ای هرثمه! تو می‌دانی كه من از غلامان مورد اطمینان و اهل سرّ مأمون هستم. گفتم: «آری.» صبیح دیلمی گفت: داستان عجیبی دارم. پاسی از شب گذشته بود كه مأمون مرا به همراه سی نفر از غلامان مخصوص و محرم اسرار خود، فرا خواند. هنگامی كه به حضورش رفتیم، از بس شمع و چراغ در اطراف او روشن بود، شب مانند روز می‌نمود. در برابر مأمون تعدادی شمشیر آماده، مسموم، تیز و برّاق دیده می‌شد. تك تك ما را صدا كرد و از ما عهد و پیمان گرفت و گفت: «این عهد بر شما لازم است و نباید هیچگونه تخلفی كرده و یا دست از پا خطا كنید و هر آنچه فرمان می‌دهم باید انجام دهید!» ما هم سوگند وفاداری یاد كردیم و همگی گفتیم: اطاعت امیرمؤمنان، مأمون بر ما واجب است. آن گاه دستور داد به هر یك از ما شمشیری زهر آلود دادند و گفت: «همین ساعت به منزل علی بن موسی الرضاعلیهما السلام می‌روید و دور او را می‌گیرید و با شمشیر او را قطعه قطعه می‌كنید و خون و مو و گوشت و استخوانش را مخلوط می‌كنید. این دستور را پنهان كنید و به هیچ كس نگویید. در مقابل این خدمت به هر یك از شما ده كیسه پول و ده ملك مرغوب و حاصلخیز جایزه خواهم داد و تا زنده اید در نزد من مقرب خواهید بود.»


ما طبق دستور به طور ناگهانی به منزل حضرت رضاعلیه السلام رفتیم، آن حضرت را در رختخواب دیدیم، دورش را گرفتیم، به او حمله كرده و بدنش را قطعه قطعه نمودیم، خون شمشیرهایمان را با رختخواب آن جناب پاك نمودیم، سپس به منزل مأمون برگشتیم، خبر كشتن امام را به او دادیم و سوگندهای زیادی خوردیم كه مطابق دستور عمل شد. مأمون از ما تشكر كرد و به ما اجازه مرخصی داد. چون صبح نزد مأمون رفتیم، دیدم لباس سیاه در بر نموده و با سر و پای برهنه قصد دارد [به عنوان عزاداری در رحلت امام] از منزل بیرون آید. من جلو در با او همراه شدم، وقتی كه نزدیك حجره امام رسیدیم، صدای آن حضرت به گوش ما رسید، مأمون لرزان شد و به من گفت: «زود وارد حجره شو و خبری برایم بیاور!»


وارد حجره شدم، دیدم آن حضرت در كمال سلامتی مشغول عبادت است. [آن حضرت] به من رو كرد و فرمود: «ای صبیح! «یریدُونَ اَنْ یطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَیاْبَی اللَّهُ اِلاَّ اَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْكَرِهَ الْكافِرُونَ»؛ (9)»آن‌ها می‌خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند ولی خدا جز این نمی‌خواهد كه نورش را كامل كند، هر چند كه كافران نپسندند.»


سپس فرمود: «سوگند به خدا! نیرنگ آن‌ها (دشمنان) به ما ضرر نمی‌رساند تا وقتی كه اجل فرا رسد.» صبیح گوید: برگشتم و سلامتی امام را به مأمون اطلاع دادم و مأمون با كمال شرمندگی به خانه‌اش برگشت.
هرثمه گوید: خداوند را بسیار شكر كردم و به حضور امام رسیدم، امام علیه السلام فرمودند: «این مطلب را به هیچ كس نگو مگر كسی كه قلبش سرشار از ایمان و ولایت ماست.»


گفتم: بلی‌ای مولای من! آن گاه امام علیه السلام فرمود: «ای هرثمه! به خدا سوگند، نقشه‌های آنان به ما هیچ آسیبی نمی‌رساند، تا اینكه هنگام اجل و مرگ ما فرا رسد. (10)»


تعداد بازديد : 85
دوشنبه 03 مهر 1391 ساعت: 20:6
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
كرامات امام رضا به روايت اهل سنت

اشاره
در دوران پربركت زندگي حضرت رضاعليه السلام كرامات فراواني توسط آن حضرت صورت گرفت كه برخي از اين كرامات را اهل سنت به رشته تحرير در آورده اند. نقل اين كرامات به روايت اهل سنّت، در نزديك سازي ديدگاه شيعه و اهل تسنّن در موضوع كرامت مؤثر بوده، پاسخي مؤثر به جريان وهابيت است كه اصل كرامت را نفي كرده اند. از اين رو در اين نوشته، بعضي از كرامات امام رضاعليه السلام را از قلم اهل سنت نقل مي كنيم.


ديدگاه اهل سنت درباره امام رضاعليه السلام
شخصيت و جايگاه والاي امام رضاعليه السلام، بزرگان اهل سنت را به اعترافهاي شگفت انگيزي درباره ابعاد معنوي آن حضرت وا داشته كه در اينجا به گوشه هايي از سخنان آنان درباره امام اشاره مي شود:
1. مجد الدين ابن اثير جَزَري (606 ق): «ابو الحسن علي بن موسي [عليهما السلام ]... معروف به رضا... مقام و منزلت ايشان همانند پدرشان موسي بن جعفر [عليهما السلام ]مي باشد... امامت شيعه در زمان علي بن موسي [عليهما السلام ]به ايشان منتهي شد. فضايل وي قابل شمارش نيست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ايشان بفرستد!»(1)


2. محمد بن طلحه شافعي (652 ق): «سخن در اميرالمؤمنين علي [عليه السلام ]و زين العابدين علي [عليه السلام ]گذشت و ايشان علي الرضا [عليه السلام ] سومين آنها مي باشد. كسي كه در شخصيت ايشان تأمل كند، درمي يابد كه علي بن موسي [عليهما السلام ] وارث امير المؤمنين علي و زين العابدين علي [عليهما السلام ] مي باشد و حكم مي كند كه ايشان سومين علي مي باشد. ايمان و جايگاه و منزلت ايشان و فراواني اصحاب ايشان باعث شد مأمون وي را در امور حكومت شريك كند و ولايت عهدي را به ايشان بسپارد.»(2)


3. عبد اللّه بن اسعد يافعي (768 ق): «وي امام جليل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل كرم، ابو الحسن علي بن موسي الكاظم [عليهما السلام ] مي باشد... وي يكي از دوازده امام شيعيان است كه اساس مذهب بر نظرات ايشان است. وي صاحب مناقب و فضايل مي باشد.»(3)


4. يوسف بن اسماعيل نبهاني (1350 ق): «علي بن موسي [عليهما السلام ]از بزرگان ائمه و چراغهاي امت از اهل بيت نبوت و معدن علم و عرفان و كرم و جوانمردي مي باشد. وي جايگاه والايي داشته، نام وي شهره مي باشد و كرامات زيادي دارد.»(4)


5. ابو الفوز محمد بن امين بغدادي مشهور به سُويدي: «[علي بن موسي عليهما السلام ]در مدينه به دنيا آمد و بسيار گندمگون بود و كراماتش زياد و مناقبش مشهور است كه در اينجا نمي گنجد.»(5)


6. عباس بن علي بن نور الدين مكّي: «فضايل علي بن موسي [عليهما السلام ]هيچ حد و حصري ندارد.»(6)



http://ups.night-skin.com/up-91-02/%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C.gif


تعداد بازديد : 68
دوشنبه 03 مهر 1391 ساعت: 19:47
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
اداره امور پدر

امام كاظم (علیه السلام) در تنگناي شديدي بود.وضع ثابتي از نظر امنيت نداشت. هر روز و شبي اين خطر وجود داشت كه او را احضار كنند. اين وضع از اواخر دوران حيات امام صادق (علیه السلام) و سراسر دوران حضرت امام كاظم (علیه السلام) به چشم مي خورد و امام رضا (علیه السلام) وارث دشواريهاي سختي از جهت اعمال فشار در دستگاه حاكم بر پدر بود. در غيبت پدر او وظيفه داشت كارهاي او را سروسامان دهد. عائله او را از نظر اقتصادي و هم مذهبي اداره كند. به امور مزرعه و باغات و دخل و خرج ها برسد. امام اصرار داشت شخصاً در زمين ومزرعه كار و از حاصل دسترنج خود اعاشه كند


تعداد بازديد : 104
جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 11:17
نویسنده:
نظرات()
اي نبض سبز رويش

نام شفا يافته: محسن مؤمني داديجاني 

سال تولد: 1359 

نوع بيماري: روماتيسم حاد قلبي 

 

شماره پرونده پزشكي در بيمارستان قلب شهيد رجائي تهران 202586. 

ديدگان منتظر و خستهام بر در درگاه آه، لحظههاي نااميدي را مرور ميكرد. تكراري در ترانه تنهاييام بودم. 

شيشه ترك برداشته قلبم، منقلب بود از روزنههاي نامتعادل و عليل دريچه آئورت و ديگر دريچهاي كه نبض سبز رويش جوانيام را مختل ميكرد. 

تپشهاي نامنظمي، منظومه هستيام را سرگردان در سرگشتگي بين ماندن و رفتن كرده بود. 

چند سال است كه ثانيهها را در انزواي بيمارگونهام، دور ميزنم و خسته از مداواي بينتيجه داوران دارويي هستم. 

سكوت سنگين و سهمگيني سايبان سعادتم را پوشانده است. 

ناگهان، درخشش نوري به چشمه چشمانم جلا ميبخشد و كبوتر دل در هواي كعبه مستضعفان پر ميگشايد و نام متبرك آقا (ع) در زيباييهاي ضمير نقش ميبندد. 

در اين هنگام دستهاي نيازم را به سوي بارگاه كرامت ايشان، گشودم و مرغك بشكسته بال آرزو را به اميد التيام در بيكران آسمان الطاف او، رها كردم و چه زيبا دانه از خوان او برچيده و مژده زيستن را گرفتم او كه هميشه آشناي سجاده من است و آسمان سبز سعادم و سبحه دعاي عبادتم. 

با تمامي پريشاني در حال كه ذكر دعايم صلوات آقا امام زمان (عج) بود، به خواب رفتم كه با شنيدن آوايي ملكوتي ديدگانم گشوده شد. 

فريده دختر سيدجواد 

از جا پريم بله بله آه حتما پدر را خواب ميديدم. 

نه چشمانم را بيشتر گشودم و سرم را بلند، آقايي را در لباس روحانيت ديدم كه در رداي امامت همچون آفتابي ميدرخشيد و شالي بر گردن، كه در گوشه شال نام مطلاي علي بن موسي الرضا (ع)ميدرخشيد. 

خداي من خوابم يا بيدار؟ نميدانم سراسيمه و آشفته با تضرع، دست به دامن آقا شدم و گفتم: آقا ! محسن؟ 

ايشان با عطوفت فرمودند: براي همين موضوع آمدهام. 

فردا صبح ساعت 7 پيش دكتر ميروي و ... 

نگران و مشوش به خود آمدم چند لحظه به دور نگريستم و زماني گذشته نزديك را طي كردم به خاطر آوردم كه نامهاي پر از التماس دعا به پيشگاه مبارك مقام معظم رهبري (حضرت آيت الله خامنهاي) فرستاده بودم كه ايشان دعاي استجابت محسنم را از آقا علي بن موسي الرضا (ع) را بگيرند؛ و بعد از بيست روز از طرف ايشان بستهاي پستي ارسال شد كه محتوي دو جلد كلام الله مجيد و غبار متبركه و دو بسته نبات بود. 

تمام لحظههاي تاريكي را به اميد طلوع طالع دويدم و خود را به دكتر ... رساندم ... گفتم آقا را ديشب خواب ديدم. 

فرمودند هديهاي براي شما از طرف آستان قدس رضوي فرستادهام و سفرتان هم بخير باشد. و دستهايتان پرقوت، در اين كار حكتي حكيمانه است دكتر همين. 

سپس يك جلد كلام الله مجيد اهدايي و مقداري غبار مترك و بستهاي نبات سفارشي را به ايشان رساندم و دكتر برنامه مسافرتش را تاييد كرده و هدايا را پس از بوسيدن بر ديده نهاد و دستور داد: 

محسن را كه از سال 64 در واقع در سن 5 سالگي دچار روماتيسم قلبي حاد بود سريعا بستري كنند و در كوتاهترين فرصت پسرم را كه بارها تخت درمان قرار گرفته و معالجه نميشد راهي اتاق سرنوشت كردند و بعد از انتظار در مكث ثانيهها و باراني شدن آسمان دلم در رحمت مشيت الهي گشوده شد و با عنايت حضرت دوست و كرامت امام آبي آيينهها محسن بهبودي حاصل كرد از دكتر تشكر كردم، ايشان گفتند من وسيلهاي بيش نيستم، هر چه هست اوست و كرامت معصوميتش و حكمتي كه امام (ع) در خواب اسم بردند اين است كه من دكتر آستان قدس رضوي هستم و اگر پسر شما چند روز ديرتر مورد عمل قرار ميگرفت، قسمتي از بدنش فلج و يا احيانا قلبش بزرگ ميشد و كاري از ما ساخته نبود. دانستم در اين برهه از درماندگي تنها اوست كه متجلي بر دلهاي شكسته ميشود و جرعه شفا مينوشاند.


تعداد بازديد : 130
یکشنبه 19 شهريور 1391 ساعت: 21:51
نویسنده:
نظرات()
نحوه آمدن ( خدمت آقا)

 نحوه آمدن من به اينجا ( خدمت آقا) خاطره اي است که همواره در ذهنم است و آن را فراموش نمي کنم. يکي از شرايط خادم حرم امام (ع) شدن، متاهل بودن است.آن سالي که من تقاضانامه را داده بودم، مجرد بودم و به همين دليل نمي توانستم خادم شوم.اين موضوع برايم بسيار ناراحت کننده بود ،در همان ايام بود که از طرف خانواده خاله ام که مدتها بود من خواستگار دخترشان بودم، پيغام رسيد که پدر دختر با ازدواج ما موافقت کرده است.آن روز خيلي گريه کردم و اين گريه از سر خوشحالي بود، البته نه تنها بدليل ازدواج با دختر خاله ام بلکه به اين دليل که آقا امام رضا(ع) نظر عنايت به بنده دارند.اکنون سالهاي سال است که در خدمت زوار آقا هستم و در کنار همسرم زندگي خوب و خوشي دارم.

یکی از خدام حرم


تعداد بازديد : 115
یکشنبه 12 شهريور 1391 ساعت: 13:40
نویسنده:
نظرات()
امام رئوف

روزي خانمي را ديديم که هاج و واج مانده بود.به جاي اينکه لباسها را به تن کند آنها را زير و رو مي کرد و با تعجب نگاهشان مي کرد.ناگهان اشک از گوشه چشمش جاري شد.خدام فکر کردند از اينکه گفته اند لباس هايش مناسب اينجا نيستند ناراحت شده است.بنابراين يکي از خانم ها را جلو فرستادند تا علت گريه زن را سوال کند.او گفت: خوشا به حالتان چه امام رئوفي داريد کاش پيش از اينها ايشان را مي شناختم نمي دانم چرا پس از هشت سال چنين تصميمي گرفتم.خادم پرسيد: مگر هشت سال پيش چه اتفاقي افتاده بود؟ زن گفت: هشت سال قبل که رفته بودم کربلا، شب خواب ديدم مشرف شده ام حرم آقا سيد الشهدا(ع).زيارت کردم و از حرم بيرون آمدم.داخل صحن متوجه شدم که صفي از خانم ها جلوي يک پنجره اي که حدود يک متر بلندتر از کف نصب شده است ايستاده اند.بين خانم ها لباس توزيع مي کردند.من هم در صف ايستادم نوبت به من که رسيد.اسمم را پرسيدند و من هم گفتم.آن آقا فرمودند: اينجا در حرم امام حسين (ع) سهميه نداريد.سهميه ي شما در ايران در شهر مشهد و در حرم مطهر حضرت رضا(ع) است.من ناراحت شدم و از حرم بيرون آمدم.با خودم مي گفتم امام رضا(ع) کجاومن کجا؟ پاکستان کجا و ايران کجا؟ در حالي که خودم را نکوهش مي کردم از خواب بيدار شدم و تا امروز که قسمتم شد بعد از هشت سال به اين بارگاه ملکوتي بيايم يادي از آن خواب نکردم.ولي امروز اين لباس ها دوباره من را به ياد همان خواب انداخت ، باورم نمي شود اين همان لباس هايي است که در عالم خواب به من دادند؛ همان لباس هايي است که حواله اشان را به مشهد داده بودند.


تعداد بازديد : 77
شنبه 28 مرداد 1391 ساعت: 11:39
نویسنده:
نظرات()
امام در نيشابور

 

بانوئى كه امام عليه السلام در نيشابور به خانه ى پدر بزرگش وارد شده بود مى گويد:امام رضا عليه السلام به نيشابور آمد و در محله ى غربى در ناحيه يى كه به «لاشاباد»معروف است در منزل پدر بزرگم «پسنده »وارد شد،و پدر بزرگ من بدان جهت «پسنده »ناميده شد كه امام عليه السلام او را پسنديد و به خانه ى او آمد.

امام در گوشه يى از خانه ى ما بدست مبارك خود بادامى كاشت،و از بركت امام در ظرف يكسال درختى شد و بار آورد،مردم به بادام اين درخت شفا مى جستند و هر بيمارى از بادام اين درخت به قصد شفاء مى خورد بهبود مى يافت... (1)

«ابا صلت هروى »از ياران نزديك امام مى گويد:من همراه امام على بن موسى الرضا (ع) بودم، هنگاميكه مى خواست از نيشابور برود بر استرى خاكسترى رنگ سوار بود و«محمد بن رافع »و«احمد بن الحرث »و«يحيى بن يحيى »و«اسحق بن راهويه »و گروهى از علماء گرد امام اجتماع كرده بودند،آنان عنان استر امام را گرفتند و گفتند:تو را به حرمت پدران اكت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى كه خود از پدرت شنيده باشى بگو.

امام سر از محمل بيرون آورد و فرمود:

«حدثنا ابى،العبد الصالح موسى بن جعفر قال حدثنى ابى الصادق جعفر بن محمد،قال حدثنى ابى ابو جعفر بن على باقر علوم الانبياء،قال حدثنى ابى على بن الحسين سيد العابدين،قال حدثنى ابى سيد شباب اهل الجنة الحسين،قال حدثنى ابى على بن ابى طالب عليهم السلام،قال سمعت النبى (ص) يقول سمعت جبرئيل يقول قال الله جل جلاله:انى انا الله لا اله الا انا فاعبدونى،من جاء منكم بشهادة ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل فى حصنى و من دخل فى حصنى امن من عذابى »

(پدرم،بنده ى شايسته ى خدا موسى بن جعفر برايم گفت كه پدرش جعفر بن محمد صادق از پدرش محمد بن على باقر از پدرش على بن الحسين سيد العابدين از پدرش سرور جوانان بهشت حسين،از پدرش على بن ابيطالب عليه السلام نقل كرد كه فرمود از پيامبر (ص) شنيدم كه مى فرمود فرشته ى خدا جبرئيل گفت خداى متعال فرموده است:منم خداى يكتا كه خدايى جز من نيست،مرا بپرستيد،كسى كه با اخلاص گواهى دهد كه خدايى جز«الله »نيست در قلعه ى من در آمده و كسى كه به قلعه ى من در آيد از عذاب من ايمن خواهد بود.) (2)

در روايتى ديگر«اسحق بن راهويه »كه خود در اين جمع بوده است مى گويد:امام پس از آنكه فرمود خدا فرموده است:

«لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى »اندكى بر مركب خود راه پيمود و آنگاه به ما فرمود:«بشروطها و انا من شروطها» (3) يعنى ايمان به يگانگى خدا كه موجب ايمنى از عذاب الهى مى شود شرايطى دارد و پذيرش ولايت و امامت ائمه عليهم السلام از جمله ى شرايط آنست.

در تواريخ ديگرى نقل شده،هنگامى كه امام اين حديث را مى فرمود،مردمان نيشابور-كه در آن هنگام از شهرهاى بزرگ خراسان و بسيار پر جمعيت و آباد بود و بعدها در حمله ى مغول ويران شد-چنان انبوه شده بودند كه مدتى طولانى از صداى فرياد و گريه ى مردم از شوق ديدار امام،گفتن حديث ممكن نمى شد تا روز به نيمه رسيد،و پيشوايان و قضات فرياد مى زدند:اى مردم گوش كنيد و پيامبر را در مورد عترتش ميازاريد،و خاموش باشيد...

سر انجام امام در ميان شور و شوق مردم حديث را فرمود و بيست و چهار هزار قلمدان آماده نوشتن كلمات امام شد. (4)

«هروى »مى گويد:امام از نيشابور بيرون آمد و در ده سرخ (5) به امام عرض كردند ظهر شده است آيا نماز نمى گذاريد؟

امام پياده شد و آب خواست،و ما آب نداشتيم،امام بدست مبارك خويش خاك را كاويد و چشمه يى جارى شد چنانكه آن گرامى و همه ى همراهان وضو ساختند،و اثر اين آب تا كنون باقى است. (6)

و چون به «سناباد»رسيد به كوهى كه از سنگ آن ظروفى مى ساختند تكيه كرد و فرمود:

«خداوندا مردم را از اين كوه سودمند فرما و در آنچه در ظروفى كه از اين كوه مى تراشند قرار گيرد بركت ده »و آنگاه فرمان داد ديكهايى براى او از سنگ آن كوه تهيه كنند و فرمود:طعام او را جز در اين ديكها نپزند (7) ،و آن گرامى در غذا بى تكلف و كم خوراك بود. (8)

آنگاه در طوس به خانه ى «حميد بن قحطبه طائى »وارد شد،و به بقعه يى كه «هارون الرشيد»در آن مدفون بود (9) در آمد،و در يكسوى گور هارون با دست خطى كشيد و فرمود:

«هذه تربتى،و فيها ادفن و سيجعل الله هذا المكان مختلف شيعتى و اهل محبتى...» (10)

(اين خاك من است و در آن مدفون خواهم شد،و به زودى خداى متعال اين مكان را زيارتگاه و محل رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار خواهد داد...)سر انجام امام عليه السلام به مرو رسيد،و مامون او را درخانه يى مخصوص و جدا از ديگران فرود آورد و بسيار احترام كرد... (11) 

صالحین-بهشتی.gif (184×57)

 


تعداد بازديد : 100
شنبه 28 مرداد 1391 ساعت: 11:23
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
اعجاز عشق

شفايافته: ناصر احمدى گل
تاريخ شفا: يازدهم بهمن 1375
بيمارى: لالى
زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين همه اضطراب رهايى يابد.
صداى موتور سيكلت در دشت مى پيچد و مرد را به شبح نزديكتر مى كرد. سكوت دشت ترس زنده مى كرد و نفس در سينه ناصر حبس شده بود. به چندمترى شبح كه رسيد تعجب كرد! به او خيره شد. باورش نمى شد. تمام توانش را به كار گرفت تا بر سرعت موتورسيكلت بيفزايد، اما ديگر رمقى نداشت. پلك بر هم نهاد و بعد از چند لحظه پرده از ديدگان مشوشش برداشت.
شايد خيالاتى شده بود، قلبش بشدت مى تپيد و مثل گنجشكى كه مى خواهد آزاد شود، خود را به قفس سينه مى كوبيد. رخ برگردانيد تا يقين پيدا كند كه آنچه بر او گذشته كابوسى بيش نبوده است. نه امكان نداشت، احمد بر ترك موتورش سوار شده بود. ناصر ترسيده بود، خواست احمد را پياده كند. اما دستش از ميان بدن احمد عبور كرد، گويى جسم او از مه تشكيل شده بود، ترس بيش از پيش بر او چيره شد.
كنترل موتورسيكلت از دستش خارج گرديد و او را نقش بر زمين كرد. تابوت بر روى دستها به جلو مى رفت همه سياه پوش بودند، چه كسى مرده بود؟ چرا همسر و فرزندان ناصر زار مىزدند؟ چرا برادرش نام او را با گريه صدا مى زد؟ با شتاب بيش آنها رفت. تلاش كرد كه برادر را در آغوش بكشد و آرام كند، اما گويى جسم او همانند احمد از مه تشكيل شده بود.
جنازه را براى شستشو به داخل غسالخانه انتقال دادند.
آه !! اين خود اوست يعنى ... يعنى ...
آب سرد را باز كردند، موج آب، او را به ساحل بيدارى كشاند. با سختى چشمانش را گشود، خود را روى تخت و در حصار سايه هايى يافت كه او را احاطه كرده بودند. سايه ها پررنگتر شدند. ناصر تكانى به خود داد كه برخيزد اما به سبب ضعف زياد نتوانست. برادر ناصر با حالى پريشان در آستانه در اتاق ظاهر شد، دوان دوان به سويش آمد و او را در آغوش كشيد و در حالى كه سعى داشت بر اعصابش مسلط شود، گفت: حالت خوبه داداش جون؟ بعد رو به سوى مشهدى على كرد و ادامه داد: خدا خيرت بده كه ناصر رو رسوندى به بيمارستان، واقعا متشكرم. نگفتى حالت چطوره داداش؟ ناصر تلاش كرد كه كلمه اى در پاسخ برادرش بگويد، اما هر چه كوشيد نتوانست. پزشك، برادر ناصر را به بيرون از اتاق دعوت كرد.
همسر ناصر كه بر روى يكى از نيمكتهاى كنار راهرو نشسته بود و مى گريست، با ديدن پزشك و برادر همسرش، از جا برخاست و به طرف آنها رفت و با بغض پرسيد: آقاى دكتر حال ناصر چطوره؟
پزشك كه سعى در آرام نمودن آنها داشت، گفت: حالش رضايت بخش است. تنها مشكلى كه وجود دارد اين است كه متأسفانه آقاى احمدى قدرت تكلم را از دست داده است. برادر ناصر با تعجب پرسيد: براى چه؟ دكتر گفت: علتش به درستى مشخص نيست، ولى احتمالاً بايد شوكى به ايشون وارد شده باشه كه در اين مورد متأسفانه كارى از دست ما ساخته نيست. و شما مى تونيد فردا بيمار رو به منزل ببريد.
با اين كه از آن حادثه چند هفته مى گذشت، ناصر نتوانسته بود خواب راحت داشته باشد. هر چه مى كوشيد به آن حادثه فكر نكند، نمى توانست. آن اتفاق چون كابوسى وحشتناك، آسايش را از او سلب نموده بود.
ناصر با چشمانى كم فروغ و گونه هايى بى رنگ، در كنجى از اتاق نشسته و در سكوت فرو رفته بود. غم بيمارى او را تا درگاه يأس پيش برده بود.
احساس دلتنگى ، قلبش را فشرد. زن سكوت حزن انگيز اتاق را شكست و گفت: ميگم ناصر، ما كه به خيلى از دكترا مراجعه كرديم و نتيجه نگرفتيم. برادرم با خانواده اش مى خوان برن مشهد به منم گفتن كه اگه مايل باشيم همراهشون بريم.
مرد نگاه غمبارش را به تصوير بارگاه منور حضرت رضا(ع) كه به ديوار نصب شده بود، انداخت. درخشش گنبد و گلدسته ها، نور عشق و اميد را در دل او روشن كرد، اشك در ديدگانش حلقه زد و عشق زيارت امام رضا(ع) بر دلش شعله ور شد. خنكاى پاييز، جاى خود را به سرماى زمستان داده بود. ابرهاى تيره آسمان را پوشانده و با تندى وزيدن گرفته بود، و سرما تا مغز استخوان نفوذ مى كرد.
در صحن حرم مطهر تعداد زيادى از زوار عاشق به چشم مى خوردند كه ذكرگويان داخل حرم مى شدند. باقى مانده برف شب قبل بر روى گنبد طلا جلوه زيبايى خاصى داشت. ناصر به همراه چند بيمار ديگر در پشت پنجره به انتظار نشسته بود. باد بر صورتش شلاق مى زد. كلاهش را تا روى ابروانش پايين كشيد و در خويش فرو رفت. چشمهايش مملو از اشك شده نگاه نيازمندش را به پنجره گرده زد. ناصر در حريم عشق و در جمع حاجتمندان، كعبه دلش را به زيارت نشسته بود. بغضش گشوده شد و در دل به ائمه(ع) متوسل گرديد.
او آرام مى گريست و در سكوت با تلاوت آيات قرآن از خداوند كمك مى خواست، و با آب ديده، دل را صفا مى داد.
هنگامى كه پلكها بر نگاهش پرده كشيد، آقايى سبزپوش در هاله اى از نور، در حالى كه شال سبز بر كمر داشت به سوى او آمد و با شيرينترين لحن فرمود: برخيز! طنين صداى آقا برتن خسته اش روحى تازه بخشيد. ناصر هيجان زده از جا برخاست، گويى نسيم رحمت وزيدن گرفته و گرد و غبار اندوه را از زندگى او زدوده، و به جاى آن شفا و شادى را به ارمغان آورده بود.
جشن آب و آيينه و گل و ريحان بود، فرشتگان چه زيبا ميزبانى مى كردند و دامن دامن گل سرخ محمدى برسر و روى زائران مى ريختند. رايحه عشق شامه ها را نوازش مى داد، و عاشقان به پراكنده در گلستان جاويدان رضوى ، با چشمانى پر ستاره، عنايت مولا را به نظاره نشستند.


تعداد بازديد : 85
چهارشنبه 25 مرداد 1391 ساعت: 22:45
نویسنده:
نظرات()
یه کرامت ناب

به نقل از:  نور آسمان

 

این ماجرا رو بنده خودم [محمد اصفهانی] بی واسطه از گوینده آن آقای « ا.آ » که از خادمین حرم حضرت رضا ع هستند در مشهد مقدس شنیدم آقای « ا.آ » تعریف کردند : 

 

 

کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا ع می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . . خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند :

 

 

اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟ احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . . 

 

 

توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟ به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . . بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام ! این شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . . 

 

 

مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . . من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . . و چون نمی تونست درست صحبت کنه با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟ پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . . 

 

 

با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . . وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه . . . 

 

 

آقای « ا.آ» ادامه داد : در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم و البته مشکل بنده نیز به سرعت گره گشایی شد ./


تعداد بازديد : 83
جمعه 20 مرداد 1391 ساعت: 16:54
نویسنده:
نظرات()
اسلام آوردن يک دختر مسيحي

اين خاطره در واقع ماجراي اسلام آوردن يک دختر مسيحي است. صوفي بدري، دختر بلژيکي است که پس از آشنايي با يک مرد ايراني در کشورش، به اسلام علاقمند شده بود، همراه با پدر و مادرش براي تحقيق بيشتر به ايران سفر کرده و مسلمان شد. 

او پس از سفر به ايران به مشهد آمده بود.او که پس از مدت کوتاهي اقامت در مشهد بيشتر از پيش به اسلام علاقمند شده بود، شهادتين را بر زبان جاري کرده و مسلمان شد.صوفي بدري مذهب شيعه را انتخاب کرد و نام مبارک فاطمه را براي خود برگزيد. 

در همان مراسم آن مرد ايراني در حضور پدر و مادرش او را خواستگاري کرد و در نهايت مراسم عقد اين دو نفر در حرم مطهر حضرت رضا(ع) برگزار شد.


تعداد بازديد : 99
جمعه 20 مرداد 1391 ساعت: 15:21
نویسنده:
نظرات()
بوسيدن ضريح

حاج شيخ مروج الاسلام ميگويد: کسي به من گفت پس از اينکه يكي از خويشان من كه سكونتش در تهران است براي زيارت حضرت رضا (ع) به مشهد تشرف كرد و ده روز توقف كرد و از فيض زيارت برخوردار شد وقتي خواست برود به من گفت در اين چندروز از بسياري جمعيت در حرم نتوانستم ضريح را ببوسم تا با نامحرمان تماس نگيرم. تا هنگام زيارت وداع كه گفتم خدايا من در اين سفر به رعايت اين كه بدنم به نامحرم نرسد ضريح را نشد ببوسم. در همان روز در خواب ديدم آمدهام به حرم مطهر براي زيارت ناگاه ديدم ضريح مطهر برداشته شد و قبر شريف آشكار شد و كسي به من گفت كه اگر نتوانستي ضريح را ببوسي حالا بيا قبر مطهر را ببوس. (کرامات رضويه ج2 )


تعداد بازديد : 60
پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت: 21:37
نویسنده:
نظرات()
آواز آسماني عشق

نام بيمار: عبدالحسين محمدي 

اهل: قائن - روسته كلاته بالا 

نوع بيماري: فلج بدن بر اثر تركش خمپاره در جبهه هاي جنگ 

جانباز 70 درصد 

تاريخ شفا: اسفند 1365 

 

ميآيي با هزاران هزار ستاره، با هزاران خورشيد لبخند. 

ميآيي، با رخساري متبرك از غبار پاك جبهه و پدر شتابان به استقبال تو ميآيي. مادر آغوش پر از گل محبت خويش را به سويت ميگشايد تا ترا گرم در آغوش بگيرد و دوباره زنده شود، طراوت بگيرد، جوان شود و هرم نفس گرمت را حس كند. 

ميآيي و شادي را به همراه ميآوري، شور و شوق و شعف و شادماني را، اما خود شاد نيستي. گويي دلت اينجا نيست، روحت اينجا نيست. آمدهاي، اما دلت را جا گذاشتهاي، روحت را با خود همراه نياوردهاي، تنهايي. آدم بي دل تنهاست، نيامده هوس رجعت دارد. شوق سفر ميل پركشيدن و رفتن. ذوق به سوي دل شتافتن، به دلدار رسيدن. و تو ميروي، بي تأمل، به دنبال دل راهي ميشوي. دلت آنجاست، و آنجا؟ ... ميدان عشق است، ميدان ميثاق با خدا، تو دل به خدا دادهاي و حاليا خدا ترا ميخواند، با آواز آسماني عشق ترا ميخواند. 

گريه بدرقه راهت ميشود، پدر اشك به راهت ميافشاند، مادر دشل را سوغات سفر تو ميسازد. تو ميروي و دو دل عاشق را نيز همراه خود ميبري، و آن دو در غم فراق تو وا ميمانند به انتظار، ديده به راه آمدن دگر باره تو. ميآيي باز؟ 

صالحین-بهشتی.gif (184×57)

تعداد بازديد : 137
چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت: 23:49
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
جواب شش سؤ ال و شفاى دردپا

حسين بن عمر بن يزيد از جمله كسانى بود كه بر امامت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام توقّف كرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت ، او حكايت كند: 

روزى به همراه پدرم نزد امام كاظم عليه السلام رفتيم و پدرم هفت سؤ ال مطرح كرد كه حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود. 

پس از گذشت مدّتى از اين جريان ، من با خود گفتم : همان سؤ ال ها را از فرزندش ، حضرت رضا عليه السلام مى پرسم ، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نيز امام و حجّت خدا مى باشد. 

چون نزد ايشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح كردم ، همانند پدرش ، امام كاظم عليه السلام - حتّى بدون تفاوت در يك حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمين سؤ ال خوددارى نمود. 

و هنگامى كه خواستم از محضرش خداحافظى كنم ، فرمود: هر يك از شيعيان و پيروان ما در اين دنيا به نوعى گرفتار و دچار مشكلات هستند؛ پس اگر صبر و شكيبائى از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهيد به آن ها عطا مى نمايد. 

و من در اين فكر فرو رفتم كه اين سخن به چه مناسبتى بيان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع كردم . 

بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن كه به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا عليه السلام را ملاقات كردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا كردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز كردم ، فرمود: اين پا، ناراحتى ندارد، آن پايت را بياور. 

وقتى پاى ديگر خود را دراز كردم ، حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور كلّى درد و ناراحتى پايم برطرف شد.



تعداد بازديد : 136
یکشنبه 01 مرداد 1391 ساعت: 16:46
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
گِرهي بر پنجره فولاد

به خود كه آمد صورتش خيسِ خيس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولي در گلويش احساس سبكي خاصي مي كرد، همان احساسي كه وقتي شبهاي تنهايي ، زير لحاف مندرس و سنگينش، پس از يك گريه طولاني به او دست مي داد. 

آرامِ آرام شده بود، ولي هنوز در گلويش فريادي را حس مي كرد كه يكي از زائران آن را در حنجره اش ناكام گذارد. حرفهاي زائر آقا را به صورت زمزمه هايي مبهم مي شنيد. چادرش را بيشتر به روي صورت كشيد، ولي زائر تلاش مي كرد با دستش چادر را از روي صورت او كنار زند و سعي داشت به هر ترتيبي كه شده، نماز امام موسي كاظم(ع) را به او آموزش دهد. 


تعداد بازديد : 263
یکشنبه 01 مرداد 1391 ساعت: 16:33
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
دختر درمانده

شهيد بزرگوار دانشمند معظم جناب آقاي سيد عبدالكريم هاشمي نژاد در كتاب پربهاي خود مناظره دكتر و پير قضيه اي نقل فرموده كه اين است: 

در يكي از قراء مازندران در خانواده ثروتمند و محترم آنجا دختري تقريباً در سن هشت سالگي دچار مرض سختي مي گردد كه اثر محسوس آن عارضه و تب و صعف مفرط و فوق العاده وزردي صورت بود. 

خانواده مريض او را در شهر نزد دكترهاي معروف مي برند ومعالجات زيادي هم انجام مي دهند ولي كمترين نتيجه اي از آنهمه معالجات گرفته نمي شود، لذا از آنجا مريض را به ساري و بابل كه دو شهر از شهرستانهاي مركزي شمال است برده و باطباي مشهور آنجا مراجعه مي كنند ولي باز فائده و اثري نمي بينند. 

بدينجهت مريض مزبور را از آنجا به تهران ميبرند و براي اولين بار در تهران شوراي پزشكي براي تشخيص مرض تشكيل ميشود و پس از معاينات دقيق دستورات لازمه را بخانواده مريض داده وآنها با گرفتن دستور بده خود برميگردند. 


تعداد بازديد : 94
یکشنبه 01 مرداد 1391 ساعت: 12:32
نویسنده:
نظرات()
مشاهده ادامه مطلب
تبلیغات
مطالب تصادفی
ورود کاربران
عضويت سريع
لینک دوستان