close
تبلیغات در اینترنت
سخاوت امام رضا

سخاوت امام رضا

سخاوت امام رضا

سخاوت امام رضا

سخاوت امام رضا

سخاوت امام رضا
سخاوت امام رضا
وب سایت رسمی موسسه مطالعاتی آسمان قم
تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما
حدیث رضوی
اوقات شرعی
نوای رضوی
حمایت می کنیم
موضوعات
آرشیو
آمار
جستجو
جدید ترین مطالب
تبلیغات
سخاوت امام رضا

مرحوم شيخ مفيد قدس سره در کتاب «ارشاد» با سند از غفاري نقل مي‏کند که او گفته است: به شخصي از خاندان ابورافع (که از ياران و دوستان پيامبر صلي الله عليه و آله بود) بدهکار بودم و اصرار داشت که خيلي فوري بايد بدهي او را بپردازم. با اين حال به مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله رفته و نماز صبح را خواندم. به ناچار به سوي حضرت امام رضا عليه‏السلام که در عريض [1]  بود، رفتم. وقتي نزديک شدم، ديدم که حضرت پيراهن و عبايي به تن کرده و سوار بر الاغ مي‏آيد.
شرم و حيا مانع از گفتن درخواستم شد. پس ايستادم تا اينکه حضرت هم آمد و در کنار من ايستاد و به من نگاه کرد. سلام عرض کردم و ماه رمضان بود، عرض کردم: فدايت شوم آقا! فلان شخص که از دوستان شما است، از من طلب دارد و به خدا سوگند مرا رسوا کرده است.
غفاري مي‏گويد: من فکر کردم که حضرت به او امر خواهد کرد که ديگر مرا رسوا  نکند، مهلت بدهد تا بيش از اين ابروي من در ميان مردم نرود و به حضرت عرض نکردم که طلب او چه قدر است و غير از آن که فکر مي‏کردم، نيت ديگري نداشتم.
حضرت فرمود: همين جا بنشين تا برگردم.
آنجا توقف کردم. وقت نماز مغرب شد و نماز را در آنجا خواندم، چون روزه بودم از زياد ماندن و ضعف روزه بي‏تاب شده بودم. خواستم بروم که ديدم حضرت با عده‏اي از فقرا که اطراف او را گرفته و از او سؤال مي‏کردند، آمدند. حضرت در حد احتياج هر کس هديه‏اي مي‏داد و از کنا من گذشت و به خانه خود تشريف برد. پس از مدتي کوتاه بيرون آمده و مرا به خانه دعوت کرد. با حضرت وارد منزل شديم و نشستيم. براي حضرت از احوال پسر مسيب نقل مي‏کردم. عرايضم تمام شد، فرمود: مثل اينکه هنوز افطار نکرده‏اي؟ 
عرض کردم: نه،حضرت دستور داد تا غذا حاضر کردند. سپس به غلام خود فرمود: با من در افطار کردن شرکت باشد.
حضرت پس از افطار فرمود: فرش را بالا بزن و هر مقدار پولي که در زير آن مي‏بيني، بردار. چون آن محل را بالا زدم. چند ديناري ديدم. آنها را برداشته و در آستينم گذاشتم، شب بود حضرت به چهار نفر از غلامانش دستور داد تا مرا به منزل برسانند.
عرض کردم: فدايت شوم! شبگردان پسر مسيب در شهر مشغول گشت و حفاظت هستند نمي‏خواهم آنها از بودن غلامان شما همراه من بفهمند که من در خدمت حضور مبارک بوده‏ام. حضرت تصديق فرمود و در حق من دعا کرد و دستور داد: هر کجا مايل است، وي را همراهي کنيد و از هر کجا دستور داد، باز گرديد.
غلامان حضرت، حسب الامر همراه من آمدند تا اينکه نزديک منزلم رسيدم و چون ديگر خوف و ترسي نداشتم، آنان را مرخص کردم و وارد منزل خود شدم. چراغ خواستم تا دينارها را بشمارم. چهل و هشت دينار بود با آن که بدهي من بيش از بيست و هشت دينار نبود.
در ميان دينارها، دينار درخشنده‏اي به چشمم خورد که از صافي و روشني آن به شگفت آمدم. آن را برداشته و نزديک چراغ آوردم. نوشته‏ي بسيار آشکار بر آن ظاهر 
بود: فلاني از تو بيست و هشت دينار طلبکار بود. اينک طلب او را بپرداز و ما بقي که بيست دينار است متعلق به تو است هر گونه که خواستي، استفاده کن.
سوگند به خدا! من مقدار بدهي خود را به حضرت نگفته بودم که چقدر است. [2] .

[1]مزرعه اي نزديک مدينه.
[2]ترجمه الارشاد،ص 597.


تعداد بازديد : 100
چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت: 9:30
نویسنده:
نظرات()
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
مطالب تصادفی
ورود کاربران
عضويت سريع
لینک دوستان