close
تبلیغات در اینترنت
آغازي كه آغاز نيست!

آغازي كه آغاز نيست!

آغازي كه آغاز نيست!

آغازي كه آغاز نيست!

آغازي كه آغاز نيست!

آغازي كه آغاز نيست!
آغازي كه آغاز نيست!
وب سایت رسمی موسسه مطالعاتی آسمان قم
تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما
حدیث رضوی
اوقات شرعی
نوای رضوی
حمایت می کنیم
موضوعات
آرشیو
آمار
جستجو
جدید ترین مطالب
تبلیغات
آغازي كه آغاز نيست!

بهمن ماه آن سال برف انبوهي بر زمين فرود آمد. آن شب، سيد محمد به اتاقك خود پناه برد و در را پشت سرش بست. بارش برف و وزش توفان چنان كولاكي آفريدند كه سيد از فكر رفتن به خانه منصرف شد. تصميم گرفت شب را در همان حجره كوچك نزديك باب القبله سپري كند. 

سيدمحمد، كامل مردي بود و خانواده اش به خانه نيامدنش در بعضي از شب ها را عادت كرده بودند. وظيفه روشن كردن چراغدان هاي گلدسته ها به عهده او بود. در آن شب سرد زمستاني ، او خواست كه براي شب زنده داري در حرم بماند. 

توفان ديوانه، رهگذران و مسافران را مي گزيد؛ چنان كه بذر ماندن در حجره كوچك اما گرم را هم در فكر سيد محمد پاشيد. در آن حجره كوچك، از آن آتشدان قديمي ، گرما و اندكي نور مي تراويد. سيد، چراغدان كوچكي را روشن كرد و در جايش راست نشست. چشمش به كتاب هاي قديمي روي رف افتاد؛ كتاب هاي دعا و تاريخي . در گوشه اي ديگر از تاقچه، قرآن كريم با پارچه اي سبز پوشانده شده بود. 

او كه بارها خواندن قرآن را به پايان برده بود، هرگاه قصد تلاوت داشت، نخست چشمانش را مي بست و فروتنانه زير لب درودي بر محمد (ص) و خاندانش مي فرستاد. سپس قرآن را مي گشود و صفحه اي را كه مي آمد، مي خواند. 

آن شب نيز چنين كرد. سوره (فصّلت) آمد. نخستين آيه بالاي سمت راست، آيه 39 بود. سيد با آوايي اندوهگين به خواندن پرداخت و براي فهم بيشتر، به ترجمه فارسي آن نيز مي نگريست. 

«و از آيات او اين است كه تو زمين را پژمرده بيني ، آن گاه چون بر آن باران فرو فرستيم، جنبش يابد و رشد كند، بي گمان كسي كه آن را زنده گردانده است، زندگي بخش مردگان است؛ او بر هر كاري تواناست.»(1) 

بادها همچنان مي ناليدند و در كوچه هاي تنگ و پيچاپيچ پرسه مي زدند. 

صداي باد با صداي سيد در هم مي آميخت: 

«و اگر آن را به صورت قرآني بيگانه و ناشيوا پديد مي آورديم، بي شك مي گفتند: چرا آيات آن شيوا بيان نشده است؟ چرا بيگانه و ناشيواست؟ حال آن كه پيامبر، عربي (وشيوا) است؟ بگو آن براي مؤمنان رهنمود و شفابخش است... و به راستي به موسي كتاب آسماني بخشيديم، آن گاه درباره آن اختلاف كلمه پيدا شد. اگر حكم پيشين پروردگارت تعلق نگرفته بود، هر آينه در ميان آن داوري مي شد؛ و (اينك) آنان از آن سخت در شك هستند.» (2) 

باد همچنان مي وزيد محمد به پايان صفحه سمت چپ رسيد: 

«زودا كه آيات خود را در بيرون و درونشان به ايشان بنمايانيم؛ تا آن كه بر آنان آشكار شود كه آن حق است؛ آيا كافي نيست كه پروردگارت بر همه چيز گواه است.» (3) 

با فروتني قرآن را بوسيد و آن را در جايش نهاد گرماي بستر خيلي زود چشمهايش را سنگين كرد. برف همچنان سنگين مي باريد تا كوچه ها و درختان را بپوشاند و شهر را به تپه هاي سفيد همچون پنبه تبديل كند. 

وقتي از خواب پريد، ندانست كه چه مدتي خواب بوده است. دانه هاي درشت عرق بر پيشاني اش مي درخشيدند. به ساعت نقره اي قديمي نگاه كرد. عقربه ها دو نيمه شب را نشان مي داد. صدايي كه در رويا شنيده بود، همچنان آشكارا در درونش طنين مي افكند: 

برخيز و چراغ ها را بيفروز! 

از بستر برخاست به برف هايي كه بي لحظه اي درنگ مي باريدند، نگريست. گلدسته ها، خاموش چشم انتظار سپيده بودند. اين فكر بر او چيره شد كه آنچه ديده بود، خوابي پريشان بيش نبوده است. با اين انديشه، برگشت و به بستر پناه برد. 

بار ديگر، در رويا همان دوشيزه را ديد كه به وي دستور داده بود، برخيزد.چهره اش پشت پرده هاي سپيد نوراني پنهان بود و ديده نمي شد. سيد از جا پريد. صدا درونش را آكنده بود و خواب را از سرش پرانده بود. پوستين پشمي اش را پوشيد. قنديل را روشن كرد و راه پلكان را در پيش گرفت. 

چشمه هاي نور از دل گلدسته ها جوشيدند. از دور بسان فانوس هاي دريايي به نظر مي آمدند. محمد به اتاقكش برگشت. تا طلوع سپيده سه ساعت بيش نمانده بود. رؤياي تكان دهنده اي او را لرزانده و هزاران چلچراغ در درونش برافروخته بود. آن دختركـهمان كه از پشت پرده هاي نوراني ديده بودـهمچنان در ذهنش غوغا مي كرد. براي نخستين بار در عمرش، احساس نيرومندي او را وادار مي كرد تا درباره دوشيزه اي كه هزار سال پيش در قم رحل اقامت افكنده بود، هر چه بيشتر بداند. كتاب هاي قديمي روي رف، گويا او را به سفر در ژرفاي تاريخ فرا مي خواندند. اين گونه بود كه سيد محمد سفر خود را در دل روزگار ژرف آغاز كرد تا از نزديك دوشيزه قم را بشناسد. 

تاريخ، اين حافظه ماندگار انسان و پيركهنسالي كه چين هاي پيشاني اش را مي مالد تا شمعي را در اين روزگار و آن روزگار، در اين سرزمين و آن سرزمين برافروزد، اينك قصه گوي دختركي شده بود كه دست سرنوشت او را به قم آورده بود. 

توفان مي وزيد برف مي باريد و شهر كوچك را مي پوشاند. تنها، مسافران آن سرزمين پوشيده در شب و برف بودند كه دم به دم پلك هاي خود را مي گشودند تا به سختي راه خود را بيابند. سيد محمد هم در برابر پير تاريخ نشسته بود تا به سكوت پرآوازش گوش دهد. 

پاورقي
1 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت و آيه 39. تمام آيات، ترجمه «استاد بهاءالدين خرمشاهى» است. 
2 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت، آيه 44 و 45. 
3 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت، آيه 53. 

تعداد بازديد : 721
جمعه 30 تير 1391 ساعت: 16:57
نویسنده:
نظرات()
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
مطالب تصادفی
ورود کاربران
عضويت سريع
لینک دوستان