close
تبلیغات در اینترنت
زندگی در خانه امام

زندگی در خانه امام

زندگی در خانه امام

زندگی در خانه امام

زندگی در خانه امام

زندگی در خانه امام
زندگی در خانه امام
وب سایت رسمی موسسه مطالعاتی آسمان قم
تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما تبلیغات در سایت ما
حدیث رضوی
اوقات شرعی
نوای رضوی
حمایت می کنیم
موضوعات
آرشیو
آمار
جستجو
جدید ترین مطالب
تبلیغات
زندگی در خانه امام
زندگی در خانه امام

کنيز زيبا وجوان ديروز، حالا پير شده بود. ديگر نه از آن جواني خبري بود و نه از آن زيبايي، حالا در روزي از روزهاي خداوند، يکي از نوه هايش کنار او نشسته بود و او داشت براي نوه اش از ديروز صحبت مي کرد؛ از ديروزهايي که حالا ديگر از آنها خبري نبود. فصل بهار بود و پرنده اي بر شاخه درختي داشت آواز مي خواند و اينها پيرزن را به ذوق مي آورد تا براي نوه اش صحبت کند. 

از هر دري صحبت مي رفت تا صحبت به امام رضا(ع) رسيد و روزهايي که او ميهمان خانه امام شده بود. پسر مشتاق بود تا بداند مادربزرگش چه روزگاري را گذرانده است؟ در خانه امام چه اوضاع و احوالي داشته است؟ مادربزرگ که اشتياق پسر را ديد، گلويي صاف کرد و به دور دست ها نگاهي کرد و اين گونه گفت: «آن سالها در کوفه بودم تا روزي که من و چند نفر ديگر را به عنوان کنيز براي مأمون خريداري کردند و به مرو فرستادند. روزهاي سختي بود و تا به قصر مأمون برسيم، سختيهاي زيادي را تحمل کرديم؛ اما سرانجام به قصر او رسيديم و آن جا بود که از سختيها خلاص شديم. اگر چه کار قصر هم کم نبود، اما آنجا مثل بهشت بود؛ هر چه دلت مي خواست پيدا مي شد، خوردني ها و آشاميدني هاي رنگارنگ. 
همه آن چيزهايي که خيلي ها آرزويش را داشتند در آن جا بود، اما پس از مدتي همه آن برخورداريها و نعمتها تمام و روزگار سختي شروع شد. مأمون مرا به امام رضا(ع) بخشيد. در خانه امام ديگر از آن همه خوردني و رفاه خبري نبود. ديگر سفره هاي رنگارنگ با انواع خوراکي پهن نمي شد. سفره امام کوچک بود و تنها يک نوع غذا در آن پيدا مي شد. ديگر در خانه امام از جشنها و پايکوبي ها خبري نبود. 
امام بيشتر خودش و وقتش را صرف عبادت خداوند و رسيدگي به امور مردم مي کرد. براي او مهم نبود لباس گرانبها بپوشد. او البته تميز بود و لباس تميز مي پوشيد. بعد از مدتي امام رضا(ع) مرا به شخصي ديگر بخشيد که جد تو باشد. دوباره انگار وارد بهشت شده بودم. در آن خانه هم برخورداري ها بود و دارايي ها. ديگر سفره هاي کوچک پهن نمي شد، غذاهاي رنگارنگ بود و خوش مزه. 
پيرزن به اين جا که رسيد، آهي کشيد و کمي به فکر فرو رفت و ادامه داد: با اين همه، حالا دلتنگ آن روزهايم که در خانه امام بودم. مي دانم قدر آن روزها را ندانستم و آن لحظات را به آساني از دست دادم. خانه امام جايي بود متفاوت با همه جاهايي که ديده بودم، اما آن روزها که جوان بودم، قدر آن خانه را ندانستم. پيرزن نگاهش به دور دستها گره خورده و سکوت کرده بود. نوه اش نمي خواست او را از ياد آوري لحظات زندگي در خانه امام دور کند، او هم سکوت کرده بود. پرنده اي بر شاخه اي آواز مي خواند...


تعداد بازديد : 79
دوشنبه 06 شهريور 1391 ساعت: 23:3
نویسنده:
نظرات()
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
مطالب تصادفی
ورود کاربران
عضويت سريع
لینک دوستان